کودک بیدگل

کودکانه ، علمی

دفتر تحقیق

ما یک دفتر تحقیق داریم. معلممان می گوید درباره ی نام و معنی و علت نامگذاری خودتان تحقیق کنید یا حتی چیزهای جالب دیگر مثلا این هفته معلممان گفت درباره ی لالایی که مامانتان برایتان می خوانده و شما آن را دوست داشته اید تحقیق کنید و بنویسید و عکس نوزادی خودتان را هم جلویش بچسبانید.راستی این هفته هم درباره ی چگونگی تشکیل رنگین کمان باید تحقیق می کردیم.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آذر 1388ساعت 22:12  توسط علی   | 

جایزه

در کلاس ما معلممان برای امتحانات و املا یک ستاره هایی روی برگه ای بزرگ جلوی اسم بچه ها می زند. اگر تعداد ستاره ها 10 تا شود یک مکعب فکری جایزه می دهند و اگر ستاره ها 20 تا بشود یک دفترچه یادداشت و اگر 30 تا شود یک عروسک کوچولو می دهند و بالاترین جایزه یک ماشین است ولی اگر 40 ستاره بشود.من تا حالا یک مکعب گرفته ام و منتظر دفترچه یادداشت هستم.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آذر 1388ساعت 22:8  توسط علی   | 

ستاره

بادآسمان را

دیشب تکان داد

سه تا ستاره

در دستم افتاد

بودند آنها

بسیار زیبا

یک دانه اش را

دادم به بابا

آن دیگری را

دادم به مادر

دیدم که مانده

یک دانه دیگر

آن را به بالا

پرتاب کردم

این کارها را

درخواب کردم

شاعر : ناصر کشاورز

امروز این شعر را از کتاب دوم دبستان حفظ کردم و آن را به پدر و مادرم تقدیم می کنم

الان ساعت ده شب است و خسته ام باید بخوابم

با تشکر علی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 22:2  توسط علی   | 

حیوانات

اصولاً چون من خیلی به حیوانات علاقه دارم این عکس ها را نیز در وبلاگم می گذارم

البته پدرم نیز می گوید وقتی کوچک بوده گربه داشته است که اسمش سپید بوده و بعداً او را گم کرده است .

اگر شما اطلاعی از سپید دارید برایم پیغام بگذارید . پدرم خوشحال خواهد شد     

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 21:32  توسط علی   | 

پارک ساعی

دو هفته پیش با مامان و بابام رفتیم یک مسجد کنار پارک ساعی . مجلس ختم فامیل دایی مامانم بعدش هم با مامان و بابا رفتیم پارک ساعی . پارک خیلی قشنگی بود با اینکه هوا سرد بود ولی تا شب آنجا بودیم و من بازی کردم . ولی مطمئن باشید به قشنگی تپه های ریگ بیدگل نیست . بعداً عکس های تپه ریگ را برایتان نشان خواهم داد تا باور کنید .

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 21:25  توسط علی   | 

زگهواره تا گور دانش (سک سک) بجوی!

این روزها بخاطر مدرسه خیلی مشغولم و فرصت نمی کنم به وبلاگم سر بزنم و مامانم هم می گوید اول درس بعد وبلاگ ولی من ترجیح می دهم اول بازی کنم بعد درس بخوانم و دوباره بازی و دوباره بازی و اگر وقت کردم وبلاگم را می نویسم .

این چند عکس هم مربوط به بهترین دوستم در بیدگل است بنام محمد که عکس او را وقتی که داشت سرگرمی سک سک حل می کرد و خوابش برد با موبایل در خانه مامان جون از او گرفتم .

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 21:22  توسط علی   | 

مسافرت به بیدگل

چند عکس از تابستان گذشته که در مسیر بیدگل (بعد از پل کاشان ) از تعدادی شتر گرفتم .


+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 19:53  توسط علی   | 

عشق من لاک پشت های نینجا

http://downloadkarton.blogfa.com/8708.aspxhttp://www.poolpooli.com/fa/index.php?inc_page=detail&product_id=270http://mi2nam.blogfa.com/post-103.aspxhttp://www.club-xp.blogfa.com/8508.aspx

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 20:12  توسط علی   | 

کتاب دوست خوب من .

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 14:42  توسط علی   | 

گردش لاك پشت ها

يكي بود يكي نبود . خانم لاك پشت و آقا لاك پشت تصميم گرفتند كه همراه پسرشان به گردش بروند . آنها بيشه اي كه كمي دورتر از خانه اشان بود را انتخاب كردند .

وسايلشان را جمع كردند و به راه افتادند و بعد از يك هفته به آن بيشه قشنگ رسيدند .

سبدهايشان را باز كردند و سفره را چيدند ولي يكدفعه مامان لاك پشته با ناراحتي گفت : يادم رفت درقوطي بازكن را بياورم .

پدر لاك پشت به پسرش گفت : پسرم تو برگرد و آن را بياور .

پسرك اول قبول نكرد ، ولي پدر برايش توضيح داد كه ما بدون دربازكن نمي توانيم قوطي ها را باز كنيم و چيزي بخوريم و صبر مي كنيم تا تو برگردي . ما به تو قول مي دهيم

پسرك با ناراحتي به راه افتاد

سه روزگذشت ، آنها خيلي گرسنه بود . ولي چون قول داده بودند ، باز هم انتظار كشيدند .

يك هفته گذشت ، مادر به پدر گفت : مي خواهي چيزي بخوريم ، او كه نخواهد فهميد .

پدر گفت : نه ما قول داده ايم و بايد صبر كنيم .

خلاصه سه هفته گذشت . مادر گفت : چرا دير كرده بايد تا حالا مي رسيد .

پدر گفت : آره حق با شماست ، بهتر است تا او برگردد ، لااقل ميوه اي بخوريم .

آنها ميوه اي بر داشتند اما قبل از اينكه بخورند صدايي به گوششان رسيد كه گفت : آهان ! مي دانستم تقلب مي كنيد .

اين صداي بچه لاك پشت بود كه از پشت بوته ها بيرون آمد .

و گفت : ديديد زير قولتان زديد ؟ چه خوب شد كه نرفتم !

منبع :سایت کودکان

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 14:40  توسط علی   |